مامك آذران در تهران، در خانواده ای شیفته ی علم در زمزمه هایی از محبت , در بینِ كتاب های حافظ و خیام و مولانا دیده به دنیا گشود.... مامك نامیده شد و مام گونه پرورده شد كه جهانی را عشق ورزد.. قصه های او از كودكی شاهنامه بود و با طبعِ لطیفی كه نمی خواست خشونت و جنگ و مرگ را ببیند، همیشه در آغازِ داستان طی میكرد كه ؛ كشتنی نباشد! پس در داستانهای او سهراب ها و شیرین ها زنده می ماندند... از سه سالگی قلم و مداد در دست گرفت و از همان آغاز با عشقی غریب شروع به نقاشی و نوشتن كرد. در دوره ی دبیرستان و دانشگاه به همراهِ درس در برنامه های هنری مانند ؛ دكلمه ،تاتر ،باله ،نقاشی ،مینیاتور و روزنامه نگاری بارها مقامِ اول را كسب نموده حكم ، مدال و نشان هایی دریافت كرد. در هفده سالگی اشعارش در مجلات چاپ شد و در هژده سالگی زیرِ سانسور ازدواج رفت.. . سالها بعد گریزان از جنگ ، به سوئد كه فرهنگِ انسانی ی آنرا بر سایر كشورها ترجیح می داد ،مهاجرت نمود. در استكهلم به سمت كتابدار ،به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و همزمان نمایشگاههای نقاشی به همراه شعرخوانی و موسیقی در مكان هایی چون ؛ فرهنگخانه كولتورهاوس ،استادز هاوس ،تدلییوس سال ،كاستانی گرد و...برپا نمود. چندی از آثار نقاشی او در وزارت فرهنگ استكهلم ، به چشم می خورد و چند دفتر شعر و نوشته از او از سال ۱۹۹۷ بجاست ؛ تانگو با كاكتوس ،در بستر مغیلان ، ترنگاترنگ ،اشعار ایرانی و ترجمه ی حافظ و خیام و اكنون نیز یكی دو اثر جدید ازاو در دست اقدام است . راه و خط او عشق است و انسانیت و دوستی و احترام برای همه می خواهد .. و در آرزوی صلح و جهانی بی فاصله

هفده بهاره بودم ، كه دفتر شعرم را بردم ، در دفتر مجله ؛ نصرت ایستاده بود " رحمانی " .. چون سپیداری بلند ، با گیسوان درهم پریشانش ، و چشمانی ریز و تیز چون عقاب ، نگاهم كرد و چیزی پرسید ، جواب كه دادم ، گفت ؛ " نمی گویم مرغ عشق چون لوس میشوی " زرد پوشیده بودم گفت ؛ " قناری "بعد رئیسی وارد شد و مدتی نگاهم كرد ، نصرت دستم را گرفت و گفت ؛ این نامزد منه ، با تعجب نگاهش كردم رمیده و ترسان چون بچه آهو ، گفت " نترس اینرا گفتم كه راحت بگذارندت " ... می خواستم تنها چند نمونه را باو بدهم ، اما او تمام دفتر شعرم را ، از دستم بیرون كشید و باز كرد ، ورق زد و نگاه كرد ، لابلای برگها یك دستمال بینی مچاله پیدا كرد و خندید ، و مردم از خجالت ، گفت نقاشی هم كه میكشی .. حالا شعرم را می خواند و من منتظر مانده بودم ، اول گفت " چه خط مردانه ای " بدم آمد ، گفت كه این یك تعریف است "یعنی چه خط خوبی " ... بعد جدی شد ، خواند و خواند و پس از سكوتی گفت ؛ فروغی تو فروغی ! اینبار هم بدم آمد ؛ چون خودم بودم ، خود خودم . و می خواستم خودم باشم. ... فروغ را هم عشق میورزیدم ، بعد هم شماره را گرفت و در جا زنگ زد به پدرم كه از من تعریف كند و منهم كه صبح نگفته بودم كجا می روم ، چون دیدگاهشان را به فعالیتم در جامعه می دانستم...../ قطعه ای از "مامنامه

از هیچ گروهی نباشم ، جز عشق و خِرَد ​ ....که پروازِ بزرگم به لانه ی گنجشگ ها نمی گنجد.

تربیت بابا بود که با هیچ و پوچ وتنها عشق خوش باشم، عشق به زندگی، به مردم، به طبیعت، به حیوانات، به سرزمینها به تاریخ به افسانه ها به کتابها به قصه ها و حتی غصه ها! وبا همه چیزِ این دنیا کنار آمدن ، اما تنها نمی توانم با بدی وظلم به یکدیگرکنار بیایم. اگر هم در کودکی هنگامیکه پدرم قصه ی رستم و سهراب یا دیگررا می گفت گریه می کردم وبرای قصه های بعدی اول طی میکردم که کشتنی نباشد، نمی گفتم مردنی نباشد ، با همه عقل کودکانه ام پذیرفته بودم آنچه را نمی توان تغییر داد. اما آزارِیکدیگر برایم نانانانانانپذیرفتنی ست.....

بگریز از زندانِ تن ، آیینه را بشكن/ با من به آبی آسمانِ عاشقی پرواز كن/ چون كودكی سرمست و بازیگوش ، در كاووش رویای ناپیدا / یكبار دیگر، زندگی آغاز كن/ در آزمونِ روزگار آن مِشك ،مرورارید شد/ چون در صدف گوهر شدی، آوازِ شادی ساز كن/ از راز و رمزِ معرفت، بسیار باقی ست / بیدارشو فرزانه شو ،بر خاكیان آغوش مهرت باز كن/ اما بگردان روی اگر موت ملك سر زد، بگو زود است زود/ با او .. ولی تا می توانی ، ناز كن

خانه ی دوست ، همینجاست/ نوكِ كوهِ سپید/ كلبه ای در قندیل / رنگ بر آن زده ایم از خون / مجمرِ آن گرم است از آتش دل / می سوزد شبها فانووس نگاه / قالی ابریشمِ نرم ِ تنِ ما / می نوازیم سه تارِ احساس / شعرِ خیام در آن می خوانیم / و در این كلبه كه اندازه ی تنهایی ماست /...می ی اشك می نوشیم

غریبِ غربتِ دردم / زندانی ی سرزمینی سرد / پای بندِ كدام احساس / كه هنوز گرم گرمِ وجودم ، ماهی ی سرخی را می ماند / در اقیانوسی منجمد / كه بدنبال مرواریدِ محبت تو می گردد

Zolal...           Click here for more videos by Mamak

Ab...           Click here for more videos by Mamak